تبليغاتX
بنام تک ستاره عاشق
دوباره خاطره ای ثبت شد و 

هیکل رویایم سانتی از بودنش را 

به دلخوشی سپید ی احساسی پیوند زد!

امروز باید خندید

روز تازه ای آغاز شده

اما صد حیف 

که رویاهای ما لحظات کوتاهی را برایم شیرین می کنند!

دارم ثانیه های بودنم را 

با نارنجی عشقمان رنگ می زنم.

دفتر نتم دیگر ورق ورق نیست

امروز صدای تارم شادمان است

و نوایش را با صدای دلم کوک کرده است!

چه مهربان آمد

و بر چینی نازک زندگی ام

طرحی از سپیدی عشقش به یادگار کشید.

امروز باید بلند بلند خدا را صدا کرد

امروز باید خندید تا دندان های 

سپید شده از عشق نمایان جلوه کند!

 

پ.ن: بودن آقای سپید احساس رویاهای من!

را از خدای عشقم خواستم 

و او چه لطیف به دعای من

آمین خواهد گفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:58  توسط زینب  | 

میگن دوست خوبی نبودیم؟؟؟؟؟آره فرزانه جون؟
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 6:46  توسط زینب  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:12  توسط زینب  | 

اگر سکوت، اين گستره ی بی ستاره مجالی دهد می خواهم بگويم : سلام !

اگر  دلواپسی آن همه ترانه های بي تعبير مهلتی دهد ، می خواهم از بی پناهی پروانه ها برايت بگويم !

از کوچه های بی چراغ !

از اين حصار هر ور ديوار!

از اين ترانه ی تار ...

مدتی بود که دست ودلم به تدارک ترانه نمی رفت !

کم کم اين حکايت ديده و دل ، که ورد زبان کوچه نشينان است ، باورم شده بود !

باورم شده بود !

که ديگر صدای تو را در سکوت تنهاييم نخواهم شنيد !

راستی در اين هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و اين دفتر سفيد ، به گوشت نمی رسيد؟

تمام دامنه ی دريا را گشتم تا پيدايت کردم !

آخر اين رسم و روال رفاقت است ، که در نيمه راه رويا رهايم کردی؟

می دانم ، تمام اهالی اين حوالی گهگاه عاشق می شوند !

اما شمار آنهايی که عاشق می مانند ، از انگشتان دستم بيشتر نيست !

يکيشان همان شاعری است که گمان می کرد ،در دور دست دريا اميدی نيست !

می ترسيدم خدای نکرده ، آنقدر در غربت گريه هايم بمانی ، تا از سکوی سرودن تصويرت سقوط کنم !

اما آمدی !

حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده !

اين دل بی درمان را که در شمار عاشقان هميشه  می گنجانم ،

انگشتانم برای شمردنشان کم می آيد.!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:40  توسط زینب  | 

خدايا ياريم كن تا تب، آرمانهاي جوانيم را نسوزاند

    خدايا مرا از شر ذره بين ها برهان تا هر چيز و هر كس را همانقدر كه هست باور كنم


    به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سينه ام قبرستان خواهش

      خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه دیگران ...


    دستم را بگير تا هيچگاه آرزوي برگشتن از راه رفته را نكنم

       پايم را ببند كه به بيراه خود خواهي و جهل نروم

     زبانم را بدوز تا حماقت نكنم

 چشمم را بگير كه جز تو نبينم  

   خدايا اگر نردباني شده ام تا ستاره هاي كوچك را به آسمان برسانم ياريم كن تا آسمان قد بكشم

    نه تا نيمه راه و اگر در دستان من قدرت رساندن نيست ، مرا از توهم توانستن بيدار كن...

سلام دوستای گلم

خوبین؟

ایشالله که همتون خوب باشین

عزیزانی که لطف میکنن و به وبم سر میزنن به این سوالا هم جواب بدن

حالا سوالامو براتون میذارم

۱.اخلاق خوبت رو بگو؟

۲.اخلاق بدت رو بگو؟

۳.روزی چند ساعت با اینترنت کار میکنی؟

۴.از کدوم فصل و ماه خوشت میاد؟

۵.از چه شخصیتی خوشت میاد؟

۶.کدوم ورزش رو دوس داری؟

۷.قشنگترین اسم دختر چیه؟اسم پسر چی؟

۸.خواننده مورد علاقت کیه؟

۹.سوالی که دوس داشتی ازت بپرسم ولی نپرسیدم چی بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:12  توسط زینب  | 

متن آهنگ فیلم تایتانیک

همه شب در رویاهایم تو را میبینم . تو را حس می کنم

اینگونه است که میدانم تو پایداری . جدا از فاصله ها و فضایی که بین ماست تو آمده ای تا نشان دهی جاودانی

نزدیک , دور , هر جا که هستی . میدانم که قلبت جاودان است

یکبار دیگر در را بگشا  . و تو اینجایی در قلب من

و قلب من وفادار خواهند ماند .عشق میتواند زمانی لمس شود و یک عمر باقی بماندو هرگز نگذاری برود تا زمانی که ما یکی هستیم

میدانم که قلبت جاودان است . بعضی از عشق ها هستند که هرگز از بین نیمروند. تو اینجایی چیزی نیست که از آن بترسم

و میدانم که قلبم پایدار خواهد ماند . تو در قلبم در امانی

و قلبم پایدار خواهد ماند

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:17  توسط زینب  | 

قصه اينجوري شروع شد من وچشمات و ترانه

تو رو خواستن تا هميشه گريه و اشک شبانه

تو مي دوني تا هميشه من به ياد تو مي مونم

هرچي که ترانه دارم واسه ي چشات مي خونم

واسه داشتن دستات لحظه هام پر از بهونه اس

ديدن صورت ماهت يه خيال عاشقانه اس

بي تو من هيچي ندارم پيش چشمات کم مي يارم

اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم

لحظه ها مو با حضورت عاشق وترانه خون کن

با نگاه پاک و معصوم دل سردمونشون کن

تو مثه اب و نفس باش واسه اين عاشق مجنون

رو تن اين خاک تشنه تو ببار هميشه بارون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:10  توسط زینب  | 

ميان من واين همه ترانه ي ساده

   پر از نقطه چينهاي آشفتگي ست 

گاهي آرزو مي كنم كاش من هم كمي ترانه بودم

كه براي چشم هاي تو آفريده مي شوم آنوقت شايد

     كمي دوست داشتني  مي شدم !

حالا باز هم خيس وخراب وخسته  ميان آرزوهايم قدم مي زنم

     تا شايد گوشه اي از خوشبختي  را ميان

       خنده هاي نا تمام تو پيدا كنم

ديگر به اين ولگرديهاي بي زمان وتاريخ ،عادت كرده ام

           انگار آشفته كه مي شوم

 بيشتر مي خواهمت  ! بيشتر دوست ميدارمت  

       تو كيستي كه اينگونه واژه هايم  را بيقرار مي كني

   و روزهايم را پريشان  پريشان

   تو كيستي كه هجوم خيالت مرا اينگونه شاعر كرده است

مي دانم لمس ياد تو  طعم عشق مي دهد !

  مي دانم لبريز از نور وروشنايي هستي !

ميدانم فروغ لحظه هاي بي فانوس وچراغم هستي !

پس چگونه مي توانم  بيتاب تو نشوم وقتي

   آسايشم در گرو معجزه ي نگاه توست

مي خواهمت براي اين روزهاي سرد وخالي وبي حوصله ام!

    كاش نگاه گرم تو در روزهاي بي حرارتم جان بگيرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:8  توسط زینب  | 

 

ما به جز تو به دل غصه ای نداریم

به جز آغوش پر مهر تو آرزویی نداریم

 

ما که به جز تو هم رازی نداشتیم

بساز با ما که هم سازی نداریم

 

تو تک ستاره منی در آسمان رویا

بمان ما که جز تو تمنایی نداریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:31  توسط زینب  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 6:36  توسط زینب  |